كوله بار زندگي

از اول پاک کن

بعضی وقتها باید از اول شروع کنی

کرنومتر زندگیت رو صفر کن

پاک کن، بعضی وقتها باید از اول عاشق بشی و همه چیز رو فراموش کنی................

 

نوشته شده در چهار شنبه 21 تير 1391برچسب:,ساعت 1:25 توسط maria| |

وقتی تو نیستی

تنهایی،تنها دوست وهمراهم بود

کجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــایی،تا این زمان مرا پیدا نکردی؟

در حالی که من همیشه من به دنبال تو بودم........................

نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد 1391برچسب:,ساعت 23:3 توسط maria| |

نظــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر یادتون نره مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن که این همه دوستون دارم

                                                       

نوشته شده در یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:,ساعت 1:23 توسط maria| |

یادت هست

تو همیشه از ماندن می گفتی

و من از رفتن

ولی حالا ...

رفتن نصیب تو شد جانم...........

نوشته شده در جمعه 19 خرداد 1391برچسب:,ساعت 1:25 توسط maria| |

یواشکی دفتر نقاشیهات را برداشتم

و آن را باز کردم

برایم یک قلب کشیده بودی

داشتم قلب زیبا را نگاه میکردم که به من

گفتی:

این عدد پنج است نه قلب؟؟؟!!!!

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 12 خرداد 1391برچسب:,ساعت 1:36 توسط maria| |

جند سال است که به تو فکر می کنم

مثل یک صاعقه آمدی و تمام

خواسته هایم ،ارزوهایم ،اینده ام را

خاموش کردی ...

و الان من مجبورم مثل همیشه نقش یک

انسان قوی را بازی کنم

چون من نباید ضعیف باشم...؟!

نوشته شده در پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:,ساعت 22:54 توسط maria| |

تنها می روم در همان راهی که دست در دست هم بودیم...

نوشته شده در دو شنبه 8 خرداد 1391برچسب:,ساعت 21:27 توسط maria| |

نظر یادتون نره مـــــــــــــــــــــــــــــــرسی

نوشته شده در دو شنبه 8 خرداد 1391برچسب:,ساعت 11:33 توسط maria| |

صدای کیست که مرا می خواند؟

صدای کیست که مرا از کوچه پس کوچه های تنهایی فریاد می زند ؟

آری صدا،صدای آشناست؟

صدا،صدای تنها مانده خودم است

چون تنها منم که این کوچه پس کوچه ها را می شناسم

صدایم کن

که صدایت در تاریکی شب گم خواهد شد

صدایم کن

زیرا کس دیگری به جز خود نخواهد شنید صدای تنها مانده ات را...

نوشته شده در جمعه 5 خرداد 1391برچسب:,ساعت 10:46 توسط maria| |

دوست دارم هایت را باور کنم

یا امضای آخر نامه هایت که می گویی خون است

ولی طعم آب انار میدهد؟

نوشته شده در پنج شنبه 4 خرداد 1391برچسب:,ساعت 23:22 توسط maria| |

 

دوستت دارم

دوستت دارم

چه ساده می گفتیم:دوستت دارم

و نمی دانستیم هر دوستت دارم

فاصله ایست بین عشق من و تو؟!

نوشته شده در چهار شنبه 3 خرداد 1391برچسب:,ساعت 23:39 توسط maria| |

ابر می بارد

آسمان می غرد

چه زیبا با هم

مینوازند،آسمان و ابر

آنها بدون هم

هیچ اند

ولی ما،بدون هم...

نوشته شده در چهار شنبه 3 خرداد 1391برچسب:,ساعت 2:0 توسط maria| |

من از بالاترين نقطه احساسم با تو حرف مي زنم،مي خواهم يك بار ديگر به تماشاي طلوع معجزه گر خورشيد

بنشينم و باور كنم كه زندگي بي انتها و زيباست

من زبيايي آن را با گوشت و پوست و خونم باور كردم.

آنگاه كه درد جدايي از طبيعت سحر آميز تمام وجود مرا احاطه كرد،اما من هيچ نگفتم،

درد جدايي را در آغوش كشيدم تا آن هنگام

                                           كه با هستي ام عجين شد.

نوشته شده در پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 15:27 توسط maria| |

هميشه مجبوري بايستي

و به انچه پشت سرت افتاده بنگري

چرا كه،

زندگي چمداني است كه...

هيچ گاه درش كاملا بسته نمي شود!!!

 

نوشته شده در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 22:33 توسط maria| |

سكوت حقيقت است

فرياد است

سرشار از سخنان نا گفته است، از حركات نا كرده است

اعتراف به عشقهاي نهان

و ببين كه اين بغض بي صداي من

اعتراف به عشق هميشگي توست...

نوشته شده در سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 22:59 توسط maria| |

مي گويند مرا آفريدند

از استخوان دنده چپ مردي به نام آدم

حوايم ناميدند يعني زندگي

تا در كنار آدم يعني انسان همراه و هم صدا باشم

مي گويند ميوه سيب را من خوردم

 و مرا به نزول انسان از بهشت محكوم مي نمايند

چشمانشان باز گرديد مرا ديدند

مرا در برگ ها پيچيدند،مرا پيچيدند در برگ ها

تا شايد راه نجاتي را از معصيتم پيدا كنند

نسل انسان زاده من است،زاده حوا

 كه آنان را از عرش به خاكي دهر فرو افكند

شايد گناه من باشد،شايد هم از فرشته اي از نسل آتش

كه صداقت و سادگي مرا به بازي گرفت و فريبم داد مثل همه كه فريبم مي دهند

اقرار مي كنم دلي پاك و معصوميتي از تبار فرشتگان و باوري ساده تر و صاف تر از چشمه هاي جوشنده يك چشمه دارم

با گذشت قرن ها باز هم من آمدم

ابراهيم زاده من بود اسماعيل پرورده من

گاهي در وجود زني از تبار فرعونيان كه موسي را در دامنش پروريد

گاهي مريم عمران ،مادر بكر پيامبري كه مسيح اش ناميدند

وگاه خديجه،كه در ركاب مردي كه محمداش خواندند

فاطمه من بودم

زليخاي عزيز مصر و دلباخته يوسف هم من بودم

زن لوط و زن ابولهب و زن نوح،ملكه سبا من بودم و

فاطمه زهرا هم منم

گاه بهشت را زير پايم نهادند و گاه ناقص العقل و نيمي از مرد خطابم نمودند

گاه سنگبارانم كردند،و گاه در كنار تنديس مقدسم اشك ريختند

گاه زندانيم كردند و گاه با آزادي حضورم جنگيدند و گاه  قرباني غرورم نمودند و گاه بازيچه خواهشاتم كردند

اما حقيقت بودنم را و نقش عميق كنده كاري شده هستي ام را بر برگ،برگ روزگار

هرگز!هرگز!

منكر نخواهند شد من مادر نسل انسانم

من

حوايم،زيلخايم،فاطمه ام،خديجه ام،مريمم

من درست همانند رنگين كمان رنگهايي دارم روشن وتيره

و حوا مثل توست اي ادم

اختلاطي از خوب وبد

و خلقتي از خلاقي كه مرا درست همزمان با تو آفريد

پس بياموز  تا سجده كني

درست همان طور كه فرشتگان در بهشت بر من سجده كردند

بياموز كه من نه از پهلوي چپ ات بلكه

استوار،رسا و همطراز با تو زاده شده ام

بياموز كه

من

مادر اين دهرم

و تو

مثل ديگران زاده من...

نوشته شده در یک شنبه 24 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 1:19 توسط maria| |

                      

آسمان را ديگر آبي نمي بينم

ديگر صداي پرندگان را نمي شنوم

شايد من كور و كر شده ام

و اين دنيا ،

همان دنياي زيباي سبز است؟؟؟

نوشته شده در دو شنبه 18 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 2:12 توسط maria| |

در تمام اين سالها

پشت دستت ضربدر مي زدي تا عشقمان در خاطرت بماند

اماهميشه،

پاك يادت مي رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دو شنبه 18 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 2:5 توسط maria| |

بخواب عروسك من

چشم هاي منتظرت را آرام ببند

پشت پنجره هيچكس نيست جز صداي خش خش برگ هاي گيلاس نترس عروسك من ماه بيدار است ميدانم

كه خوابهايت را آبياري مي كند .

بخواب و روياهاي مهتابي ببين روشن و زلال...

عروسكم قصه ما آدمها قصه تنهايست.

نوشته شده در دو شنبه 18 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 1:27 توسط maria| |

.

مترسك ناز مي كند 

كلاغ ها فرياد ميزنند 

و من سكوت ميكنم...

اين مزرعه زندگي من است خشك و بي نشان!!!!!!!                            

نوشته شده در دو شنبه 18 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 1:22 توسط maria| |


Power By: LoxBlog.Com